داستان كوتاه

خرید بک لینک

می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم. یوسف گفت: ای جوان مرد! دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی! پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی، او بینایی اش را از دست داد و من به چاه افتادم. زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدت ها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی»

 

 

 

لطفا نظر بدهيدچشمک

دوستانه...

ما را در سایت دوستانه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: حسين قيصري ايوري بازدید: 596 تاريخ: دوشنبه 1 دی 1393 ساعت: 12:54

صفحه بندی

نظر سنجی

Ùx86ظر Ø´Ùx85ا در Ùx85Ùx88رد اÙx8aÙx86 Ùx88بÙx84اگ Úx86Ùx8aست

خبرنامه